بیایید سوم شهریور را بخاطر ایستادگی و شهادت سه سرباز سرافراز ایرانی ، در مقابل قوای تا بن دندان مسلح روس در سوم شهریور 1320 "روز جلفا " نام گذاری نماییم

ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

پسر عمه شاه قاجار در لیوارجان

پسر عمه شاه قاجار در لیوارجان

در باره روستای تاریخی لیوارجان در پست های قدیمی مطالبی کلی نوشته شده ولی برای تعریف و توصیف این روستا میخواهم گوشه هایی از رمان زیبا و جالب محمد سعید اردوبادی نویسنده توانای آذربایجانی بنام ( تبریز مه آلود ) را در برایتان بنویسم ( این کتاب خاطرات این نویسنده نامدار است از وقایع انقلاب مشروطیت در تبریز ).
این نویسنده تحت عنوان ( پسر عمه شاه در لیوارجان ) چنین مینویسد :
......حاجی خان ، ارباب لیوارجان همراه دو پسر و نوکران خود به استقبال ما آمده بودند . کوچه های ده در تاریکی شب با فانوسهای بزرگی که نوکر ها حمل میکردند ، روشن شده بود . من و خان از درشکه ها پیاده شدیم و با ارباب دیدار و احوال پرسی کردیم اما خانمها هنوز پیاده نشده بودندرعایای خان که در هر دو سوی راه صف بسته بودند ، به درشکه ها تعظیم میکردند و با این کار خود ادامه دوران بردگی در ایران را به نمایش می گذاشتند .
کوچه های طولانی خبر از آن میداد که لیوارجان آبادی بزرگی است . درشکه جلو در بزرگی که با فانوس ها روشن شده بود توقف کرد . اینجا خانه اربابی بود . فوراً جلو هر درشکه گوسفندی قربانی کردند . برای گذشتن از روی لاشه گوسفند ها ، تا پایان مراسم قربانی سرپا منتظر ماندیم . مدیر اداره پست و تلگراف تعارف کرد که اول من بگذرم و من قبول کردم . زیرا اگر مخالفتی میکردم به حاجی خان بر میخورد. از روی قربانی گذشتم . " میس هانا " نیز گذشت . بی گمان دختر شرق شناس از مراسم قربانی کردن در مشرق زمین بی اطلاع نبود .
به باغ بزرگی که مثل جنگلی می ماند وارد شدیم . در خیابانی که در طرفینش درختان عرعر رج سته بود چند دقیقه ای را ه رفتیم . این خیابان با فانوس های بزرگ روشن شده بود . به ایوانی بزرگ که کف اش پوشیده از سنگ بود ، بالا رفتیم و از جلو اتاقهایی که با آویزها و چراغهای لامپای بزرگ روشن شده بود گذشتیم . زنها به یک اتاق و ما به اتاقی دیگر رفتیم . پس از شست و شو و تعویض لباس ، به تنبی بزرگ و با شکوه خان راهنمایی شدیم .
قالی ها ، پرده ها و آویز های گرانبها و مجلل تالار ، کاخ های بغداد و به عبارت دیگر حرم سرا های خلفای عباسی را که وصفشان را در هزار و یک شب خوانده بودم و برایم افسانه ای بیش نبودند ، بیاد می آورد . این ثروت و شکوه خیلی فراتر از ثروت و شکوهی می نمود که یک مالک قادر به فراهم آوردن و تصاحبش شود . اینجا جایی نبود که بتواند به ارباب چند ده تعلق داشته باشد ، بلکه چنان مینمود که تنها دستی که کشوری ثروتمند و مملو از آثار عتیقه چون ایران را استثمار کرده باشد ، میتوانست بر آن تصرف و تملک داشته باشد .
آمدن " میس هانا " خیلی طول کشید به گفته پسر خان ، همسر ، عروس ها و دختران خان اورا دوره کرده بوده اند و نمی خواستند به این زودی ها ولش بکنند . سرانجام به اتفاق همسر مدیر پست و تلگراف به تالار آمد . او همچنان که پیش می آمد و به شعاع های رنگارنگ آویز بزرگ نزدیک میشد ، پیراهن حریر سفیدش الوان می نمود .
برایم جالب بود که ببینم این دختر با حاجی خان کهنسال چطور آشنا خواهد شد . مثل یک غربی یا مثل یک شرقی ؟ او ابتدا خطاب به حاظران در تالار بفارسی سلام کرد و سپس پیش آمد و دست خان را گرفت و بوسید ، حاجی خان دستی به موهای او کشیده ، گفت : بارک الله دخترم و اجازه داد که بنشیند . باز نمی توانم از مهارت و آمادگی دولتهای سرمایه داری برای آشنایی با شرق تعجب نکنم . این که یک دختر بیست ساله چندان با روحیات و خلقیات شرقی ها آشنا شده باشد که در یک مجلس شرقی همچون یک زن شرقی رفتار بکند ، خیلی جالب است ، جالبتر از نقشی که یک هنر پیشه ماهر در صحنه تئاتر ایفا میکند .
خان با لبخندی که چهره اش را شکفته کرده بود و با طنینی از رضایت در صدا ، خطاب به دختر گفت :
سر افرازمان فرموده اید ، به مناسبت تشریف فرمایی شما احساس خوشبختی میکنیم . خیلی ببخشید . از اینکه به علت زندگی در یک قصبه کوچک و بدون امکانات ، نخواهیم توانست آن چنان که شایسته یک مهمان عزیزی که از یک کشور متمدن تشریف آورده است به صورتی متمدنانه پذیرایی بکنیم ، شرمنده ایم . چه کند بینوا همین دارد . اما شما میتوانید اینجا را مثل خانه پدر خودتان حساب کنید .
برایمان جالب بود که ببینیم "میس هانا " چه جوابی به حاجی خان می دهد .حاجی خان به شیوه مهمان نوازانه شرقی صحبت کرد ، و دختر آمریکایی به چنین تعارفات رسمی شرقی به چه اسلوبی می توانست پاسخ بدهد ؟ حاجی خان گویی که می دانست دختر فارسی میداند و به این زبان صحبت می کند ، نمی توانست پیش بینی کند که او می تواند به شیوه یک دختر ایرانی رفتار کند . از اینرو وقتی دختر شروع به صحبت کرد ، حاجی خان کاملاً شگفت زده شد :
- شرق دارای خصوصیتی فراموش نشدنی است که در کشور های دیگر به آن نمی توان برخورد . این خصوصیت عبارت است از مهمان نوازی ، همدمی ، تواضع ، مرحمت نسبت به کوچکترها ، احترام به بزرگتر ها . شرق دارای خصوصیت دیگری نیز هست که برای گفتن آن از حضورتان اجازه میخواهم و خاموش شد .
حاجی خان به لحنی تشویق آمیز و بفارسی گفت : - بفرما دختر مهربانم .
- نمیدانم چرا آدم با شرقی ها خیلی زود انس و الفت می گیرد نزدیک شدن به آنها هرچه مایه سعادت باشد ، دور شدن از آنها به همان اندازه دشوار است .
از این گفته دختر ، خان و پسرانش خیلی خوشحال شدند . چای آوردند . در هر چیز یک خارق العادگی به چشم می خورد . صدای قلیان های نار گیله با سر های فیروزه ای نشان ، فشافش فواره جلو پنجره باز ، حرکت قاشق های زرین در استکان ها ، این منظره که تا حال خیالش را هم نکرده بودم ، مرا بر آن داشت که بار دیگر این سخنان را تکرار کنم (( شرق که در هر قصبه کوچکش کاخ بوکینگهام بریتانیای کبیر بر پا می دارد و در تجملات داخلی مستغرق می شود ، سالها بعد بفکر مبارزه با دشمن خارجی نخواهد افتاد .))
" میس هانا " چیزی به پچ پچ در گوشم گفت که حاجی خان ملتفت شد و پرسید :
- خانم کوچکه چه میخواهند ؟
من نتوانستم جواب خان را بدهم ، چون که دختر از من پرسیده بود که ( چرا دختر ها و عروس های خان سر میز چای نمی آیند ؟ )
و خان انگار که متوجه سئوال او شده بود ، بی آنکه منتظر جواب بماند ، گفت :
- چنین عادت کرده اند ، اما من شخصاً طرفدار تَرک آن هستم ، ما از خیلی جهات متجدد هستیم .لباسمان ، قیافه مان ، و وسایل و شیوه زندگی مان همه در حال گرفتن شکل زندگی اروپایی بخود است . اما از جهاتی و از آن جمله از جهت مناسبات خانوادگی و ..به همان حالت اول باقی مانده ایم . این هم حاکی از آن است که ما هنوز به ظاهر متجدد شده ایم و باطناً همان خاکیم که هستیم . این را هم باید بگویم که در اینگونه موارد دختر ها از مادرشان و عروس ها از شوهران شان تبعیت می کنند.
پسر خان هنوز سرپا ایستاده و منتظر دستور پدرشان بودند . به گفته رییس پست و تلگراف تاکنون دیده نشده بود که پسران ، دختران و عروسان خان بدون اجازه او در حضورش نشسته باشند . لحظاتی بعد از آن بود پسرانش را پیش خواند و دستور داد
- بنشینید .
ابتدا محمد علی خان ایمن الایاله ، سپس صمصام لشکر ، پسر دوم خان جلو آمدند و نشستند . کمی بعد خان باز خطاب به آنها گفت :
- اجازه میدهم که خانمها و خواهران تان هم بیایند اینجا . این خانم ها هم اینطور می خواهند.
پسرهای خان تعظیمی کرده ، ازتالار بیرون رفتند . کمی بعد دو دختر و دو عروس خان وارد تالار شدند و سلام کردند و در کنار همدیگر ایستادند . با لباس های ابریشمی رنگارنگ مثل چهارتا طاووس می میماندند . عروس ها مثل سیبی بودند که از میان دو نیم شده باشند . تنها فرقی که با هم داشتند این بود که یکی بفهمی نفهمی بزرگتر از دیگری بود . به گفته رییس پست و تلگراف آنها دوخواهر بودند که با دو پسر خان ازدواج کرده بودند ....حاجی خان خطاب به عروسها و دختر ها گفت :
- دختر هایم ، بساط چای را اداره کنید .
گفتن همان بود و دور سماور جمع شدن آنها همان ، جالب توجه آنکه تا زمانی که عروسها در تالار بودند ، پسر های خان به آنجا نیامدند . ما چای میخوردیم و حاجی خان ، رفیق علی اکبر و رییس پست و تلگراف قلیان می کشیدند . ...
گفتند که عروسها در تهران زندگی کرده و در تهران تحصیل کرده اند . آنها تنها تابستانها به لیوارجان می آیند . نام عروس بزرگ سروناز و ونام عروس کوچک سمن سا بود . نام دختر بزرگ میشکوب و نام دختر کوچک ایراندخت بود . پسر بزرگ حاجی خان در تهران در اداره مالیه و پسر کوچکش در نظام خدمت می کرد . ساعت یک بعد از نصف شب شام آوردند . از گوشت گوسفند هایی که پیش پایمان ذبح کرده بودند ، اثری در سفره ندیدم . همه غذا ها از گوشت مرغ و جوجه تهیه شده بود . تنها مشروب سفره عبارت بود از شربت های شیرین و معطر . وقتی ما خواستیم از سر سفره بلند شویم خان گفت :
- من هر شب بعد از صرف شام کمی در ایوان قدم میزنم .
ما هم همراه او در ایوان قدم زدیم . بعد از نیم ساعت میس هانا و همسر رییس پست و تلگراف به اتاقی رفتند ، من و رییس به اتاقی دیگر رفتیم و بلافاصله در بستر هایی که برایمان آماده کرده بودند به خواب رفتیم .
رییس پست وتلگراف و من پیش از همه از رختخواب بیرون آمدیم و دست و رو شستیم . وقتی پا به ایوان گذاشتیم ، متوجه شدیم که حاجی خان پیش از ما بیدار شده است . روبروی هم نشسته بودیم و گپ می زدیم که یکی از نوکران او پیش آمده ، سری به تعظیم خم کرد و گفت :
- حمام حاضر است جناب خان . و خان بطرف ما برگشت وگفت :
- امروز حمام قرق است و کسی از رعیت به آنجا راه داده نخواهد شد . دستورش را شب داده ام ، تا خانم ها بیدار شوند شما میتوانید بروید و استحمام کنید . ما هم به اتاق برگشتیم و لباس زیر برداشتیم . نوکر های خان بقچه هایمان را از دستمان گرفتند و مارا تا حمام همراهی کردند .
حمامی بود ساخته شده از مرمر سفید و بسیار با شکوه . وقتی روی فرش سکو نشستیم دو نفر حمامی جلو آمدند و خواستند لباسهای مارا از تنمان در آورند . اما ما رضایت ندادیم ........
............. وقتی از باغ برگشتیم خانم ها از حمام برگشته بودند . نشستیم و چای خوردیم و پس از آن حاجی خان گفت :
حالا هم بفرمایید ارثیه ای را که از عباس میرزا به مادرم رسیده تماشا کنید . از دوازده اتاق دیدار کردیم که همه مفروش بود حاجی خان تاریخ قالی هایی را که کف اتاقها را زینت داده بود ، برایمان می خواند وقتی در یکی از اتاقها را باز میکرد ، گفت :
- اینجا اتاق مادر خدا بیامرزم است . تمام اشیای این اتاق از پدر بزرگم مانده است . قالی ها و قالیچه هایی که از بافته شدنشان دویست سال می گذشت ، مثل آن بود که تازه از دار قالی پایین آورده باشند در رنگ آمیزی شان هیچ تغییری به چشم نمی خورد . کف سالن بزرگ را سه قالی بزرگ پوشانده بود قالیچه های ابریشمی کوچک را لوله کرده ، و برای جلو گیری از موریانه زدگی با برگ های توتون پوشانده بودند . تختخواب بسیار ظریف و زیبایی از عاج که اطرافش با فیروزه و یاقوت تزیین گردیده بود ، در گوشه ای به چشم می خورد . روی آن لحاف قلمکار ، بالش زرنشان ، تشک مخمل گرانبها بود . هر جای رختخواب با مرواید و زمرد گلدوزی شده بود . یکی از اشیای عتیقه موجود در اتاق، قلمدان عباس میرزا بود . روی آن صحنه ای از حمله عباس میرزا به گنجه نقاشی شده بود . قرآن مذهبی که عباس میرزا در جنگها به گردن می آویخت ، نسخه خطی پنجاه صفحه ای تاریخ نادر به خط عباس میرزا و نقاشی ها و تابلو هایی که که همان شاهزاده هنرمند خود کشیده بود همه در صندوقچه ای چرمی نگهداری می شد . قباله ها ، نامه ها و دست نوشته هایی که در بقچه ای از اطلس پیچیده بودند ، بسیار جالب بود . قطعه شعر هایی را هم که عباس میرزا با تخلص (نائب ) سروده بود ، در آنجا دیدیم . اکثر شعر ها به ترکی بود . حاجی خان آهی کشیده ، گفت که (( علت اینکه هیچ یک از شعر ها در تذکره ها وارد نشده ، این است که به ترکی سروده شده اند .)) من چند شعر ترکی اورا یاد داشت کردم و در عین حال مخمسی را که از یکی از سروده های فضولی تضمین شده بود ، رو نویسی کردم . ...........
..........جانماز عباس میرزا ، تسبیح مروارید فتحعلی شاه ، انفیه دان ، قلیان ، انگشتری محمد شاه ، گردن بند ، دستبند های مادر عباس میرزا ، عرقچین های زر دوزی و قلابدوزی شده با سنگ های قیمتی و اشیای نفیس دیگر را از نظر گذراندیم . اما تماشای همه آثار عتیقه موجود برایمان ممکن نشد زیرا که حاجی خان پیر ، دیگر از دادن توضیحات در باره آنها خسته شده بود .
وقتی از اتاق خارج می شدیم ، میس هانا به طرفم برگشت و به لحنی تاسف بار گفت :
- حیف این ثروت تاریخی که میلیونها ارزش دارد . اینها توی اتاقهای سنگی به تدریج از بین میرود . واقعاً هم جای تاسف بود . از اتاق های دیگر نیز بازدید کردیم . اشیای عتیقه حد و حساب نداشت . حاجی خان آهی کشید و گفت :
- پدرم یک عالم ثروت داشت . پاد شاه مثل مردمک چشم خود دوستش داشت . هر حکومتی که با دولت ایران کاری می داشته ابتدا به سراغ پدر بزرگم می رفته است . و اکنون اولاد او از دست محمد اف های گنجه ای دست از همه چیز برداشته ، می خواهند بجای دیگری فرار کنند . لعنت بر این روزگار دون !
و من نویسنده وبلاگ آرزو میکنم مسئولین شهرستان جلفا برای حفظ باقیمانده آثار گرانبهای تاریخی این منطقه که شاید در گوشه پستوی خانه ها خاک میخورد و خود این بناهای تاریخی که وجب به وجبش تاریخ گویای این مرز و بوم است و به مرور زمان از بین میروند ، موزه ای از باز سازی یکی از این بنا ها ( حمام جلفا ، خانه خان یا ساختمان جدیدی در کنار تپه باستانی کؤل تپه ) تاسیس نمایند و این آثار را در آنجا ها گرد آوری فرمایند.
منبع : کتاب رمان زیبای تبریز مه آلود ( خلاصه شده از متن کتاب )

هیچ نظری موجود نیست: